پیاده تا عرش

برای سلامتی و ظهور مهدی موعود عج صلوات

+ خبررررررررر

با سلام ببخشید دیر آمدم

سایت جدیدم در حال احداثه میتونید یه سری بزنید

http://p30kadeh.vcp.ir/

نویسنده : عاطفه ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٩
تگ ها:


+ جوونای همسن من که هر لحظه میتونن تسلیم شیطان بشن حتما بخونن

اینک این جریان را از زبان خود شهید امین می شنویم . شهید در نامه ای به مسؤولان مجله «زن روز» چنین می نویسد:

«من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشد . پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند . وقتی به خانه می آیند، از بس خسته و کوفته هستند زود می خوابند . اصلا در طول روز یکبار از خود سؤال نمی کنند که پسرمان کجاست؟ حالا چه کار می کند؟ با چه کسی رفت و آمد می کند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهی، من پسری نیستم که از این موقعیت ها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم . البته این مشکل اصلی من نیست، چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام . از این که اصلا به من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با که می گردم، تعجب نمی کنم، بلکه مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد . پدر و مادرم به دلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و وضع مادی شان هم خوب است . دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند، به فرزندی که چه عرض کنم، به سرپرستی قبول کردند . البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام هم سن خود من است . از آن تاریخ به بعد، مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی کرد تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد، با دختری که به مراتب از شیطان هم، پست تر و گنهکارتر و حرفه ای تر است . تنها کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم:

درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره، می دانم که حتما منظور من را فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست . همانطور که گفتم: پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل به سر می برند، یعنی از 6 صبح تا 11 شب . من هم از 7 صبح تا 1 بعد از ظهر، مشغول تحصیل هستم، یعنی حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستم . همان طور که گفتم دختر خاله ام مرا یک لحظه تنها نمی گذارد . دایما در سرم فکر گناه می اندازد . بارها در طول روز از من درخواست گناه می کند . همیشه سعی می کنم خودم را از او دور کنم ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر می شود و او را در قعر جهنم پرتاب می کندبرای همین است که من از او احتراز می کنم، ولی او دست از سر من بر نمی دارد . تو را به خدا کمکم کنید . چطور جواب این حرف های چرب ونرم او را بدهم . من بعضی وقت ها فکر می کنم که او شیطانی است که از آسمان به زمین آمده است تاتمام عبادات چندین ساله مرا دود و نابود کند ... .. باور کنید که حتی بعضی وقت ها من را تهدید هم می کند ... روزی هزار بار از خدا درخواست می کنم که مرا حفظ کند ...» اما دیری نگذشت که نامه دوم این شهید استثنایی به دست مسؤولان مجله زن روز رسید:

نامه دوم او پس از شهادتش به چاپ رسید:

بسم رب الشهداء و الصدیقین

سلام . سلامی به گرمی آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می فرستم . مدت هاست که منتظر نامه شما هستم . ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم، جوابی از شما دریافت نکرده ام . البته مطمئن هستم که شما نامه ام را جواب خواهید داد . ولی وقتی شما جواب بدهید، من امیدوارم که دیگر در این دنیای فانی نباشم . حدود یک هفته بعد از این که برای شما نامه های نوشتم و گفتم خواهر خوانده ام من را ترغیب به گناه کبیره می کند . شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان مرا دید . به من گفت «امین برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن » . من از این که خدا دست مرا گرفته و راهی به سوی من گشوده است، خوشحال شدم، حال عازم جبهه نور علیه تاریکی هستم . با توجه به خوابی که دیده بودم، تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطانی که جلو پایم قرار دارد، خلاصی پیدا کنم . من می روم اما بگذار این دختر فاسد بماند . من فقط خوشحالم که عازم جبهه هستم . هیچ گناه کبیره ای ندارم . برای گناهان ریز و درشت دیگر هم از خداوند طلب مغفرت می کنم . من می روم، ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می کنند بمانند و به افکار غرب زده خود ادامه دهند . اما امیدوارم که هر دو به زودی از خواب فلت بیدار شوند . من تا حالا به جبهه نرفته ام و نمی دانم حال و هوای آن جا چگونه است، ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطفش قرار دهد واز شربت غرورانگیز و مست کننده شهادت به ما هم بنوشاند . این تنها آرزوی من است ... قلبم با شنیدن کلمه شهادت تندتر می زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله می کشد . همان طور که گفتم اگر خداوند مرا پذیرفت و شهید شدم، این نامه را از طرف رییس دبیرستان برایتان می فرستم ... امیدوارم برنگردم . چون آن وقت همان آش و همان کاسه است . در پایان آرزو می کنم که انسان های خفته، مخصوصا پدر ومادر و خواهر خوانده ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام بیاورند . عرض دیگری نیست .

والسلام علی عبادالله الصالحین

برادرتان: امین

چنانکه ملاحظه گردید جوانی 17 ساله که خود را در برابر گناه می بیند، به جای تن دادن به فساد و آلودگی و تسلیم شدن در برابر شیطان و انسان های شیطان صفت، با توکل بر خدا به دنیایی که او را دعوت به گناه می کرد «نه » می گوید و خداوند نیز در مقابل، او را تا بالاترین مراتب کمال انسانی بالا می برد و در زمره شهدای راه حق قرار می دهد

نویسنده : عاطفه ; ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٢
تگ ها:


+ من میرم واسه همیشه

خستـــم از روزای ابــری         خیلی سنگینه نـگاهت 
دوست ندارم تو تابستون         بشینــم باز ســر راهت 

...
ادامه مطلب
نویسنده : عاطفه ; ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
تگ ها:


+ هیی دنیا

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است.

...
ادامه مطلب
نویسنده : عاطفه ; ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
تگ ها:


+ کجا بــودی

کجا بــودی وقتی برات شکستـم             یخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودی وقتــی غریبــی و درد            داشت مـن تنها رو دیوونه میـــکـرد

...
ادامه مطلب
نویسنده : عاطفه ; ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
تگ ها:


+ دلم تنگ است

 دلم تنگ است

 دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

نویسنده : عاطفه ; ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
تگ ها:


+ خداااااااااااااا

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند  تا آخرین   خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم .

نویسنده : عاطفه ; ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
تگ ها:


+ زندگی اجبار نیست...

شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است

                                                   دلش از غصه حزین بود و غمین

...
ادامه مطلب
نویسنده : عاطفه ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
تگ ها:


+ کاش

کاش آن روز دیدم از تو رنگ

دور میگشتم ز تو با حتی به جنگ

نویسنده : عاطفه ; ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۳
تگ ها:


+ توجه خبر مهم

ممنون که بمن سر میزنید.از این پس بروز رسانی رو صفحات وبلاگ انجام میدم  برا دیدن اطلاعات به صفحه مورد نظر در پنل چپ برید.هر آموزشی هم خواستید بگید تو وبلاگ بزارم

زمانی که دلتون شکست رفتید دم در خونه خدا اشکی ریختید التماس میکنم برا منم دعا کنید

نویسنده : عاطفه ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳
تگ ها:


+ مرغ مهاجر

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

                                     تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم

                       تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی

                                        من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

نویسنده : عاطفه ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢
تگ ها:


+ التماس دعا


پرسید کدام راه نزدیک تر است ؟ گفتم به کجا ؟ گفت به خلوتگه دوست

گفتم مگر تو فاصله ای میبینی بین آنکس که دل ما همه منزلگه اوست . . .

نویسنده : عاطفه ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳٠
تگ ها:


+ عشق

عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.عطر عجیبی پراکنده بود. حالتی داشتم وصف ناپذیر.

...
ادامه مطلب
نویسنده : عاطفه ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٥
تگ ها:


+ باور عشق برایش سخت است ...

اون که نخواست پیشم باشی خودش باید صبرم بده

 خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده

        

...
ادامه مطلب
نویسنده : عاطفه ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٥
تگ ها:


+ التماس دعا

اگر آدم خوبی

با تو بدی کرد وانمود کن نفهمیده ای

 اوتوجه خواهد کرد و مدت زیادی مدیون تو خواهد بود

نویسنده : عاطفه ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
تگ ها:


انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس